من پاييزم..........
     
 

 

تنهايی...

 
یکشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٦

این

این روزا خیلی دوست دارم تنها باشم.........

چه حرف احمقانه ای..............

آخه من همیشه تنها بودم..........

من اون رو انتخاب کردم یا اون منو نمی دونم.............

فقط این زمزمه آهنگ آشنایی دازه..............

تنها

تنهای تنها

تنها تنهای تنها

تنهای تنهای تنها

تنها تنهای تنهای تنها..............

 
  لینک دائم


 

سلام................

 
سه‌شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦

سلام...........

این جند وقته نبودم خیلی نوشته ها برا خودم نوشتم ولی دیدم همه ی اونا طمع یه تلخی عجیب رو داره............

پس نخواستم اونا رو اینجا بیارم تا نکنه که تلخی اونا شما رو اذیت کنه..........

ممنون سراغمو گرفتیم.

راستی تو این روزای سرد مواظب باشین سرما نخورین

 
  لینک دائم


 

يلدای چشمانت

 
چهارشنبه ٥ دی ،۱۳۸٦

                   پاییز فصل ها رفت

                                     ولی پاییز روزهای جاری هنوز هست

                                                       زمستان در کلبه ی کوچکم پا نهاد

                                                       زمستان آمد و مسیح را در دامن پاک مریم مقدس گذاشت

                                                   زمستان آمد و چشمان یلدا را میان سردی کوهها به تماشا نشست

در کوچه برف می بارد

همه در شتابند تا  رها شوند از این سوز دردناک

و من در جای خویش ایستاده ام

تا نظاره گر باشم

تا نظاره گر باشم آنان را که با شتابی پر هیاهو مرا ترک می گویند

اگر چشمانت پرسید از نگاه یلدا........

بگو..........

لحن مهربانی او را با خود برد

و من

تنها می نشنم و دریاچه های یخ زده را به تماشا می نشینم

اما به دور از واژه ی انتظار

                          

 
  لینک دائم


 

تولد..............بهانه..............

 
شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦

۲۷ آذر..............

تولدم مبارک...........

تولدم بهانه است برای.............

 
  لینک دائم


 

سرزمين دلتنگی ها....

 
چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦

برگی از درخت خشکیده به زمین افتاد

ای سرزمین دلتنگیها من دیگر از دلتنگیهایت دل بریده ام

من زندانی هستم

زندانی دروجودی که مراتحقیر می کند

و ندایی مرا به خود بازم می خواند

در این یخ بندان ریشه ها

عروس لحظه هایم لباس عزا بر تن دارد

و چون سایه ای مبهم

میان ماندن و رفتن ها اسیر شده ام

چه کسی مرا گفته بود زخم ها مداوا می شوند

بگویید کجاست چرا عفونت این زخم ها را نمی بیند...........

چه کسی مرا گفته بود

باید پارو بزنم و از این سرزمین خاکستری گریز گاهی بیابم

و دور شوم از هر آنچه رنگ من دارد

اما.............

چرا هیچ کس مرا نگفت

قایقم بی پاروست

ای سرزمین دلتنگیها من دیگر از دلتنگیهایت دل بریده ام

اما دوباره به تو پناه می آورم

که دراین کوران بی احساس

پناهگاهی جز تو ندارم

با تمام دلتنگی هایم

 
  لینک دائم


 

زلزله اومد........

 
یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦

دیشب تبریز زلزله اومد.........

همه ترسیدن.عده ای به خیابونها ریختن.....

عده ای منتظر پس لرزه بودن......

عده ای بعد مدتها خدا یادشون افتاده بود .........

عده ای بی خیال براشون مردن و بودن فرقی نداشت...........

یکی یادش افتاد وای اگه مرگ سراغم بیاد...........دستهایی خالی.........

یکی یادش افتاده بود یه زنگ بزنه به اونی که براش دلواپسه.......

زلزله اومد و رفت........

ولی این گسل ها سر جاشه.........

و ما می مانیم و دوباره بی خبری.......و پوسته ای پر از غبار

 
  لینک دائم


 

دلم گرفته...........

 
سه‌شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦

دیر هنگامی است باران مهمان ناخوانده ی چشم هایم شده است..........

از آن دم که پرتوی نوری که کلبه ی سنگی مرا روشن می ساخت

..............رو به خامو شی است

نوری برای گرما نیست و دستهای یخ زده ام از نوشتن هراس دارند.

من از خستگی خسته ام

از تن های تنها خسته ام

مرا گفته بودند کلامی مقدس تو را در روزهای بی روح گرمایی پر از مهر می دهد

در این طوفان نامهربان کلام مقدس باری از یادم گریخته است

و چقدر دلسردم از بی کسی کس ها

از حقارت نگاه ها

از آنان که لبخند را هم گدایی می کنند

ازبودن رنج.در رنج بودن.دیدن رنج و هرآنچه با این واژه گره خورده مرا گریز گاهی

نیست که خداوندگارم انسان را در سختی آفرید

گله دارم

از تو گله دارم که حتی بدبختی را هم در لقمه نانی برای خوردن و لباسی برای 

پوشیدن تحقیر کردی

واز آنان که مرا اسیر این زمین سرد و سخت کردند و همسایه ی دلهایی سرد تر از

زمین .زمینی که که با نامهربانی مرا در آغوش گرفته.............

 حتی در مرگ هم مرا رد آغوش می گیرد اما این بار تن بی روح و آرمیده ام را...

امروز دلم گرفته.............

باران غصه بر بهانه هایم باریده تاشاید پایان ثانیه ها باشد.

 
  لینک دائم


 

من پاييزم!!!

 
سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦

...........پاییز

!!!قصه ی ناتمام رها شدن درکو یری خالی حتی از احساس

سکوتی غریبانه که بغض فریاد را می شکند

بارانی بی حضور چتر

غرق در عریانی چشمان کور

تنگی دل در ازدحام چشمهای تلخ

نرمی غمی که در نگاه تو می نشیند

خش خش برگهایی که بی اعتنا لگد مالشان می کنی

دلی که در زمستان یک تابستان مرد بی آنکه رازگاهی داشته باشد

..........پاییز

لحن مهربان انسانی است که می خواهد فارغ از اندوه ها و معما ها از خفقان زندگی فرار کند

و تمام فریاد ها و بغض هایش را در صفحات بی روحی بشکند

و می داند اشک پاسخ تمام سئوالها نخواهد بود

موجی است که بی قراری را می فهمدو با آشوب دریا آشناست

و به دنبال ترنمی است که از ابتدای آفرینش به گوش می رسد

 
  لینک دائم

پاییز





وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed