دیر هنگامی است باران مهمان ناخوانده ی چشم هایم شده است..........
از آن دم که پرتوی نوری که کلبه ی سنگی مرا روشن می ساخت
..............رو به خامو شی است
نوری برای گرما نیست و دستهای یخ زده ام از نوشتن هراس دارند.
من از خستگی خسته ام
از تن های تنها خسته ام
مرا گفته بودند کلامی مقدس تو را در روزهای بی روح گرمایی پر از مهر می دهد
در این طوفان نامهربان کلام مقدس باری از یادم گریخته است
و چقدر دلسردم از بی کسی کس ها
از حقارت نگاه ها
از آنان که لبخند را هم گدایی می کنند
ازبودن رنج.در رنج بودن.دیدن رنج و هرآنچه با این واژه گره خورده مرا گریز گاهی
نیست که خداوندگارم انسان را در سختی آفرید
گله دارم
از تو گله دارم که حتی بدبختی را هم در لقمه نانی برای خوردن و لباسی برای
پوشیدن تحقیر کردی
واز آنان که مرا اسیر این زمین سرد و سخت کردند و همسایه ی دلهایی سرد تر از
زمین .زمینی که که با نامهربانی مرا در آغوش گرفته.............
حتی در مرگ هم مرا رد آغوش می گیرد اما این بار تن بی روح و آرمیده ام را...
امروز دلم گرفته.............
باران غصه بر بهانه هایم باریده تاشاید پایان ثانیه ها باشد.

